مقدمه

دوران معلمی پر از خاطرات جذاب و به یاد ماندنی است، تمام حرکات، اعمال و گفتار دانش آموزان بازتاب نیت ها و خواسته های صادقانه آنهاست. معلمان مهربان و با صداقتی در عرصه ی معلمی جامه ی ایثار و از خود گذشتگی و انتقال انسانیت و تکامل فرهنگ را به تن کرده اند، پیشتازان کاروان تکامل انسانیت و علم و شرف و مردانگی را به ارث گذاشته اند درود بر همه معلمان و آموزگاران.

  

سال اول باید یکی از روستاهای دور افتاده منطقه می رفتم. روستایی کوچک، با کوچه های خاکی، خانه های کاهگلی و قدیمی که در انتهای آن دره ای پر از درخت جا خوش کرده بود. تنها چیزی که اولین در نگاه نظرم را جلب کرد پرچمی بود که بر بالای یک ساختمان بدون حصار خودنمایی می کرد و دانستم که آن همان مدرسه ای است که باید به آن مراجعه کنم. ساختمان استیجاری با چهار اتاق و یک سالن متوسط که کوچکترین اطاق آن دفتر آموزشگاه بوده اتاقی نسبتا تاریک، با سه چهار صندلی و یک میز و یک کمد! ] مدرسه راهنمایی با سه کلاس که با مدرسه ابتدایی روستا فاصله کمی داشت.[

همان روز اول که قدم به این مدرسه نهادم مانند مرغی که به قفس افتاده باشد هنوز تپش قلبم تسکین نیافته بود که خانمی متین و خوش رو با مهربانی و لبخندی به یاد ماندنی با عبارت« بفرمائید، خوش آمدید» دل لرزانم را آرام کرد. روستا و مدرسه فاقد هر گونه امکانات رفاهی و آموزشی و ورزشی بود. دانش آموزان حتی از نعمت آب آشامیدنی هم محروم بودند و در ساعات تفریح برای خوردن آب می بایست به چشمه آبی که در نزدیکی مدرسه بود می رفتند یا از خانه هایی که در همسایگی مدرسه بودند ظرفی آب می آوردند تا همه بخورند. اما خوشحالی و انبساط خاطر دانش آموزان و اولیاء آنها به دلیل باز شدن مدرسه در روستا و کم شدن مشکلات از جمله فرستادن فرزندانشان(مخصوصا دختران) به شهر یا روستاهای هم جوار به همه دبیران احساس رضایت و خرسندی را القاء می کرد و همه از این بابت خوشحال بودند. در همان روز اول مهر برنامه کلاس تنظیم شد من با ابلاغ تدریس در رشته ادبیات فارسی پا به آن مدرسه گذاشتم اما به دلیل نداشتن دبیران اختصاصی در دروسی مانند ورزش و هنر، ساعات ورزش و هنر،ساعات ورزش هنر بین سایر دبیران تقسیم می شد تا ساعات موظف دبیران تکمیل گردد. من هنوز برای تدریس به سر کلاس نرفته بودم که از چهره های معصوم دانش آموزان که از روح پاک و صفای باطنشان حکایت داشت اولین درس زندگی را آموختم. و مهربانی و صمیمیت اولیاء دانش آموزان هم دلگرمی بیشتری را در آن محیط کوچک و با صفا به ارمغان می آورد. تعداد دانش آموزان در هر سه پایه کم و کلاسها پر از محبت،و ادب،حرف شنوی و علاقه شاگردان به فهم و یادگیری. روزهای اول که کلاس می رفتم شناخت کاملی از وضعیت تحصیلی دانش آموزان نداشتم اما در هفته دوم و سوم با توجه به ارزشیابی های آغازین به شناخت تقریباً نسبی رسیدم و در کلاس اول روحیات دانش آموزی به نام«سعیده» توجه مرا جلب کرد. او نه تنها نمی توانست از روی مطالب کتاب روخوانی کند که حتی نمی توانست درست حرف بزند و جمله بندی کند، در درس املاء هم بسیار ضعیف به گونه ای که حتی حروف را هم به درستی نمی شناخت! و با واژه انشاء کاملاً بیگانه بود که گویا هیچ وقت انشاء ننوشته! سعیده بسیار متواضع و آرام و با ادب بود و گاهی هم دوستانش به او تنبل می گفتند من ضمن اینکه از این موضوع رنج می بردم با دانش آموزان هم با جدیت برخورد می کردم که او را تحقیر نکنند. ضعف او تنها در درس ادبیات نبود بلکه در تمام دروس خواندنی مثل تاریخ، جغرافیا، تعلیمات دینی و.... هم ضعیف بود و بقیه دبیران هم این موضوع را تایید می کردند و دلیلش را هم ضعف در خواندن می دانستند و حل این معضل و به گونه ای مسئولیت رفع آن بیشتر متوجه من می شد. و رفع آن را هم از خودم انتظار داشتم. وقتی دلیل درس نخواندنش را می پرسیدم فقط می گفت« از خواندن تنفر دارم» و بدون اینکه برای حرفش دلیل قانع کننده و توجیهی قابل قبول داشته باشد. از طرفی تدریس هنر آن کلاس هم به من محول شده بود.

بر خلاف کلاس فارسی در کلاس هنر، هوش و نبوغ فکری عجیبی را در او می دیدم او در طراحی و رنگ آمیزی بسیار زبر دست و ماهر بود و تکالیف تعیین شده برای جلسه بعد را در همان ساعت بدون هیچ عذری انجام می داد و به بقیه دانش آموزان هم که به دلایلی از انجام تکلیف طفره می رفتند کمک می کرد او گاهی چیزهایی را طراحی می کرد که نشان از استعداد و قدرت فوق العاده او بود همین موضوع برای من بهانه ای بود که درس نقاشی را به کلاس ادبیات گره بزنم و سوژه کلاس هنر مرا بر آن داشت تا از طریق تشویق و ترغیب روند فکری او را تغییر دهم زیرا بر اساس اصول روانشناسی این مهم ثابت شده است:« که تشویق به مراتب بیشتر از تنبیه چاره ساز و تاثیر گذار است و به علاوه هر معلم در وهله اول باید یک روانشناس باشد»

با این شناخت و انگیزه تصمیم گرفتم که از استعدادهای نقاشی او در ادبیات کمک بگیرم و با همین اندیشه بعد از پرسش و پاسخ از دانش آموزان و حل تمرین و تدریس درس جدید، باقیمانده ساعت را به اختصاص می دادم( یا در ساعت هنر) تکلیف او را در حیطه ادبیات مشخص می کردم.

مثلا بسیاری از درسهای فارسی که حالت داستانی داشتند یا اشعاری که می شد در قالب طرح و نقاشی پیاده کرد برایش می خواندم از او می خواستم که آنها را به تصویر بکشد از جمله درست یادم هست شعری را از پروین خواندم:

« کودکی کوزه ای شکست و گریست       که مرای پای خانه رفتن نیست و...» درس گواهی درخت، اشعاری از سهراب سپهری و نیما و... و یا یک موضوع انشا را می دادم و می گفتم در این رابطه هر چه می دانی و به ذهنت می آید نقاشی کن و او هم بسیار جالب و در انحنای خطوط و اشکال و رنگهای متنوع با زبان نقاشی به بیان مطالب می پرداخت و سپس از او می خواستم که تصاویر و نقاشی هایش را تعریف کند و او هم بسیار منطقی و پیوسته تعریف می کرد انگار زبان سعیده برای بیان در قلب نقاشی هایش باز می شد و زبان بقیه شاگردان در قالب الفاظ. گاهی یک داستان را در چند صفحه یA4  یا روی کاغذ نقاشی طراحی و رنگ آمیزی می کرد و به هم می چسپاند و به شکل کتابی کوچک و مصور در می آورد و به کلاس می آورد که برای همه جالب بود گاهی داستانهای مصور او را دیگران هم تعریف می کردند

 و به نتیجه گیری می پرداختند با این اقدام سمیه انگار کلاس فارسی و انشا هم حال و هوای بهتری یافته بود و زنده تر وجذاب تر از همیشه می شد. زیرا این علاقه و توانمندی علاوه بر سعیده در بقیه دانش آموزان  هم ریشه می دوانید ودر قالب فعالیتهایی چون  حفظ اشعار ومخصوصا اشعار خارج از کتاب ،داستان گویی، مشاعره و ایفای نقش در تدریس بعضی درسهای فارسی جلوه گر می شد ضمن اینکه قدرت سخن گویی و جمله سازی صحیح هم در سعیده به اوج رسیده بود علاوه بر اینکه تشویق من و سایر دانش آموزان  و مدیر مدرسه و بقیه دبیران به او بسیار روحیه می داد وقتی که نقاشی هایش به در و دیوار کلاس وسا لن و دفتر مدرسه نصب می کردیم بسیار خوشحال می شد و شناخت این توانایی در وجود سعیده باعث شده بود که بسیاری از فعالیت های مربوط به امور پرورشی مدرسه هم به محول گردد تا حس اعتماد به نفس او تقویت شود زیرا اعتماد به نفس معجونی معجزه آساست که انسان را به کمال می رساند و ضعفها را جبران می سازد زیرا نه تنها مدرسه بلکه دنیا محل کار و کوشش و عرصه فعالیت و شناخت استعدادهاست و فقط هر کس باید برای رسیدن به هدف و مقصود تلاش کند و موانع را از پیش پا بردارد و سد ها را بشکند و یقین داشته باشد که لذت زندگی فقط در مبارزه و فائق آمدن بر مشکلات و کمبودهاست و سمیه نیز از این قاعده مستثنی نبود. تشویق و ترغیب های مکرر در او اراده ای آهنین ایجاد کرده بود که بتواند بیشتر از همه تلاش کند تا جایی که همه او را به عنوان با ذوق ترین و کوشاترین دانش آموزان می شناختند و به نقاش مدرسه معروف بود. حالا دیگر
پاره ای از فعالیت های ادبیات به او تعلق داشت. قبلا من می گفتم او نقاشی بکشد حالا او نقاشی می کشید تا دیگران در مورد آنها بنویسند. دامنه ابتکارات و خلاقیت های سعیده به کلاسهای دیگر هم کشیده شد و همین نوشتن ها باعث شد که استعداد سایر دانش آموزان هم در زمینه های مختلف کشف گردد مهارتهای نویسندگی، از قبیل طنز نویسی، داستان نویسی« داستان گویی» و دانش آموزان هم در زمینه نوشته های تخیلی استعداد بی نظیری از خود نشان دادند. و خلاصه اینکه همه ی این موارد مرا ناگزیر کرد که بگویم:

هر کس به هر کاری علاقه داشته باشد در آن کار با استعداد است و هر گاه که عشق و علاقه از میان رفت بی هوشی و شاید از نظر ما کودنی جلوه نماید و بی استعداد ترین دانش آموزان کاری را که مورد توجه آنان است در کوتاه ترین مدت و به بهترین وجه یاد می گیرند در صورتیکه همان کارها را با هوشترین و با استعداد ترین دانش آموزان در صورت عدم علاقه نمی توانند بیاموزند اگر چه همه به زور بخواهند به او تحمیل کنند بنابراین سِرّ موفقیت در هر کاری داشتن علاقه و عشق و یا به وجود آوردن میل و رغبت برای انجام آن کار است و همچنین بی علاقگی در مورد مطالعه و دروس ادبیات و... باعث بی توجهی و سستی سعیده شده بود که با ایجاد علاقه و تشویق و ترغیب او در پایان سال شخصیتی متمایز از شخصیت اول او ساخته بود به هر حال آن سال با همه ی سختی ها و خوشی ها و با همه ی خاطرات تلخ و شیرین سپری گشت، از آن زمان سالها می گذرد اما هیچگاه خاطره ی آن سال را فراموش نمی کنم به خصوص که شاهد موفقیت و پیشرفت سعیده و سایر شاگردانم هم بوده ام و از فعالیت های هنری سعیده بسیار شنیده ام که او در رشته هنر و گرافیک تحصیلات عالیه دارد و نویسنده بسیار موفق و توانایی هم شده است و از این بابت بسیار خوشحالم و این موضوع یاد آور بیت شعر سعدی است که می فرماید:

« چوب تر را چنانکه خواهی پیچ            نشود خشک، جز به آتش راست»

و سعیده هم به منزله چوب تری بود که هنوز در اوان نوجوانی و مرحله ای رشد و نمو بود که در صدد اصلاح خود بر آمد.

پایان     

 

 

نتیجه گیری

تشویق و ترغیب بیشتر از تنبیه کارساز می باشد و معلمان و دبیران در حیطه کاری خود سعی کنند با توجه به روحیات دانش آموزان آنان را به کار و تلاش وادارند و بدانند که:

«درس معلم ار بُوَد زمزمه محبتی           جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را»

 

فهرست منابع و مآخذ

1. گلستان سعدی

2. آئین درس خواندن و موفقیت= نوشته کابوک (شعبان طاووسی)- چاپ گوهر- انتشارات رشدیه

3. بحث تشویق و تنبیه از روان شناسی تربیتی از دکتر علی اکبر سیف

 


نویسنده : ملیحه شهابی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩ | پیام های دیگران